چمچه ۱۰۰ – هزار دختر جوان

در ینگه دنیا جایی پشت کوه قاف با قطره ای عسل بهارنارنج هزار باغ دلگشا برویم باز می شود هزار اردبیهشت دهنم را آب می اندازد و هزار دخترجوان در دلم بالغ می شود. –

ادامه

چمچه ۷۳ – زمستان

برف می بارد اما نه غمبار ونه بی حال. سرشت باریدنش رقصان است. تانگوی آرژانتینی با باد است. درهم می پیچند، از هم جدا می شوند. به دمی بر زمین پهن می شود. دمی دیگردامن سفید بر می چیند. بر دستان باد با سرعتی بیش از باریدن به هوا خیز

ادامه

چمچه ۶۰ – در قطار

به تجربه یاد گرفته ام وارد کوپه قطار که می شوم اول بو بکشم تا حتی المقدورجایی کم بوتر یا حتی اگر شده خوش بو پیدا کنم. دیروز اما به محض ورود، چشمم افتاد به خانمی میان سال که بسیار شیک وبا وقار بنظر می آمد. موهای قرمز شده اش

ادامه