مهناز عطارها (مهناز کریمی) نخستین گزارشگر زن در حوزه طبیعت و محیط زیست در ایران است و از سال ۱۳۴۹ تا ۱۳۵۷ در مجله «شکار و طبیعت» فعالیت میکرد. او پس از انقلاب از کار برکنار شد، به سِمت ماشین نویسی تنزل یافت و همراه خانوادهاش به بوشهر تبعید شد. عطارها بعدها به عکاسی و نویسندگی روی آورد و نخستین رمان کوتاهش، «رقصی چنین» (نشر شروه، ۱۳۷۰)، را در بوشهر منتشر کرد. دومین رمان او، «سنج و صنوبر» (نشر ققنوس، ۱۳۹۳)، نامزد جوایز گلشیری و مهرگان شد و جایزه ادبی اصفهان را دریافت کرد. رمان «ما» (نشر اِکسلیبریس، ۱۳۹۳) در لس آنجلس منتشر شد و «کژمیر» (نشر آمازون، ۱۴۰۴) تازه ترین اثر اوست. عطارها اکنون در نیویورک زندگی میکند.
سال ۱۳۲۹ در کاشان به دنیا آمدم و در خانوادهای بزرگ شدم که یک سرش مذهبی و سنتی بود و سر دیگرش امروزی و آلامُد. مادربزرگی داشتم با هراس همیشگی جهنم؛ اگر نامحرمی بیخبر وارد خانه میشد، پشت دامنش را به سر میکشید تا موهایش را بپوشاند. و مادربزرگی دیگر که کتوشلوار میپوشید و کراوات میزد. یکی در خانهاش مراسم عزاداری محرم میگرفت و گوسفند قربانی میکرد، و آن یکی نمازش را بیچادر و با کلمات خودش میخواند؛ نه روی سجاده، که زیر درخت گیلاس و در پناه عطر یاس خوشهای قدم میزد، چنانکه انگار در بهشت است و همپای معشوق.
مادری داشتم که انباریاش ردیفبهردیف پر بود از پستوهای کوچک و بزرگ: از ترشی گردو تا مربای کدو. و پدری که برای پرندههای غریبه دانه میپاشید، برای ماهیها خردهنان میریخت و مواظب بود شمعدانیها و شاهپسندها تشنه نمانند.
یازدهسالگیام با بلوغ زودرس و ناگزیر عاشقیت شروع شد و با مرگ پدر تمام. به آنی، قصر کبوتر و ماهی و شمعدانی دود شد و رفت. خانواده از اوج عزت به حضیض ذلت افتاد و به ناچار با مادر و برادرم به تهران کوچ کردیم؛ آدمی بیشهر شدم، انگار از زیر بوته عمل آمده باشم. بعدها بوشهریها مرا بهعنوان همشهری پذیرفتند. زمانی هم به لطف انجمن ادبی سپهری به کاشان برگشتم، اما نامم در شمار نویسندگان شیراز ثبت شد. بعدتر به آمریکا مهاجرت کردم؛ از فینیکس به لسآنجلس و از آنجا به نیویورک.
در پانزدهسالگی معلم سرخانه شدم تا کمکخرج خانواده باشم. در هفدهسالگی، به دعوت هویدا، نخستوزیر وقت، خبرنگار مجلهی «تلاش» شدم. در این دوره با چهرههای سرشناسی از اسماعیلخان مهرتاش و الهه تا ولیان و مهندس اسکندر فیروز گفتوگو کردم. اما مهیجترین کارم گزارش «شبهای تهران» بود؛ گزارشی که از دربند و کینگکلاب خصوصی درباریان شروع میشد و در قلعهی معروف شهرنو پایان مییافت. همان سالها، از طریق آشنایی با بچههای شعر حجم، با هنر آشنا شدم: نقاشیهای فرح نوتاش با اجزای بدنش، نقاشیهای دردار هانیبال الخاص، مجسمههای ژازه طباطبایی با قطعات مستعمل اتومبیل و تابلوهای سنگـگیاه حسین کاظمی.
مصاحبه با اسکندر فیروز، رئیس وقت سازمان شکاربانی و نظارت بر صید، مسیرم را عوض کرد. شدم تنها زن گزارشگر طبیعت و همکار مجلهی «شکار و طبیعت» و نوبت بیابانگردی رسید. در این دوره، جز دو استان سیستانوبلوچستان و کردستان، به زیستبومهای همهی استانهای ایران سفر کردم و گزارش نوشتم. حیوانات مختلف، از پلنگ تا فلامینگو، را از نزدیک دیدم؛ و گیاهانی را که گاه گلی کوچک داشتند بر ریشهای یکمتری، و گاه دامنی از گل که از بیریشگی با یک تندباد میگریخت و میرفت.
اما سفر شاهرود به کرمان، از دل کویر و با کمک قطبنما و آشنایی با امیرخان و دلبرش، بهترین بخش این دوره بود. حیرتانگیز بود این همه تنوع در افکار و شیوههای زندگی. حیرتانگیزتر از همه اینکه هر کس طرز فکر و زندگی خودش را درستترین میدانست. همین حیرت مرا به سمتی هُل داد که بعدها فهمیدم نامش «اصل عدم قطعیت» است.
پایان این دوره، بورس ششماههای به آمریکا بود. اول شهریور ۵۷ به ایران برگشتم؛ خیلی زود انقلاب شد، مجلهها هرکدام به دلیلی تعطیل شدند، و کار کردن زن در بیابان و با مردان نامحرم ممنوع شد. با حکمی در کتابخانهی محیطزیست مشغول کار شدم. در همین ایام طلاق گرفتم، دوباره ازدواج کردم، از زندی تبدیل شدم به کریمی و صاحب دو فرزند دیگر شدم. منتظر خدمت شدم، زندانی شدم، و بالاخره با حکم ماشیننویس ــ بیآنکه ماشیننویسی بدانم ــ به بوشهر تبعید شدم.
از استیصال زندگی یکنواخت، در کلاس عکاسی سینمای جوان ثبتنام کردم و نوشتن را شروع کردم. چاپ رمان «رقصی چنین» و شرکت در دو نمایشگاه گروهی عکس، حاصل آن دوره است.
با پایان تبعید، ساکن شیراز شدم و نوشتن رمان «سنج و صنوبر» را آغاز کردم؛ رمانی که نامزد جوایز گلشیری و ویلدا شد و جایزهی ادبی اصفهان را برد. بعدتر، همراه ده زن خلاق، به دعوت دانشگاه تورنتو به کانادا رفتم. پس از آن، رمان «کژمیر» و مجموعهداستان کوتاه «یه کار تر و تمیز» را به ناشر سپردم و به آمریکا مهاجرت کردم؛ از فینیکس به لسآنجلس رفتم. رمان «ما» را در این شهر چاپ کردم و برای معرفی و امضای کتاب به کتابخانهی ارواین، کانون فرهنگی ایرانیان سندیگو و برنامهی داستانخوانی گروهی در دانشگاه UCLA دعوت شدم.
همزمان نوشتن خاطراتم را با نام «چمچه» آغاز کردم که برخی از آنها در دنیای مجازی منتشر شده و احتمالاً آخرین اثر چاپشدهام خواهد بود. مجموعهداستان کوتاه دیگرم پس از چند سال بالاخره از سد ارشاد گذشت و چاپ شد، اما «کژمیر» مجوز نگرفت و تصمیم گرفتم آن را در ینگهدنیا منتشر کنم؛ این بار بدون خودسانسوری مرسوم در ایران و بدون سانسور دولتی.
حالا در نیویورک زندگی میکنم. «کژمیر» چاپ و منتشر شده و سرگرم نوشتن رمان تازهای هستم به نام «دوسومی»؛ تجربهای تازه با حالوهوایی متفاوت.