چمچه ۶۲ – جناب سفیر

اصلا اسمش مهم نیست. همه او را با عنوانش می شناسند. جناب سفیر روسیه. عنوانی آنقدر مهم که نمایشگاهی را افتتاح کند. یک نمایشگاه عکس. موضوع نمایشگاه هم مهم نیست. فقط اهمیت یک مکان را دارد. یک نشانی مبهم. سفیر پشت به عکس ها و روبه دوربین خبرنگاران ایستاده. گویا مردی هم کار مترجمی را به عهده دارد. اینطور تصور می شود. در یک لحظه سفیر دستش را به طرف قلبش می برد و بعد دوربین در دست های بی کنترل عکاس پرت و بی ربط اینطرف وآنطرف می رود تا دوباره خودش را کنترل می کند و زوم می شود روی عاقله مردی چهار شانه و قوی بنیه که بی خیال جمعیت وادب مرسوم مثل بچه ای لجبازروی زمین خوابیده وبعد روی مردی لاغر و جوان که هفت تیر به دست فریاد می زند و چیزهایی می گوید. چرا کسی از موضوع نمایشگاه حرفی نمی زند؟ چرا خبرنگاری روی عکس ها مکث نمی کند؟ روی یکی از تصاویر زوم می کنم. تصویر را بزرگ وبزرگتر می کنم. درست پشت سر آقای سفیر عکس لوله ی یک توپ روسی است که دقیقا نشانه رفته به سمت جناب سفیر.