به تجربه یاد گرفته ام وارد کوپه قطار که می شوم اول بو بکشم تا حتی المقدورجایی کم بوتر یا حتی اگر شده خوش بو پیدا کنم. دیروز اما به محض ورود، چشمم افتاد به خانمی میان سال که بسیار شیک وبا وقار بنظر می آمد. موهای قرمز شده اش را محکم بسته بود پشت سرش . پیراهن راسته سیاه و بلندی تنش بود که تا قوزک چکمه اش را پوشانده بود. با کتی کرم رنگ و گشاد. بو کشیدن نداشت به سرعت روی صندلی خالی کنار دستش نشستم. داشتم می مردم که خوب وراندازش کنم ولی نق وغر های بچه ها که آویزه گوشم شده، نگذاشت به دل سیر نگاهش کنم. داشت با سلفونش حرف می زد، آنهم به نجوا. برای دلداری به خودم تمام حواس نداری را جمع کردم تا حداقل، حرف هایش را بشنوم. طوری که آرام صحبت می کرد شک نکردم که سرگرم گفتگو بی عشقولانه عشقی است.کلماتش را نمی شنیدم اما لحن وتن صدایش دلم را هلیج و ولیج می کرد. چشم به کلمات کتاب، تمام حواسم به نجوای بود که توی گوشم می ریخت. تا صدا کمی بلند تر شد ، سربلند کردم به طرفش. روی صحبتش با من بود. می خواست مطمئن شود که قطار به منهتان می رود… تایید کردم.
باز سرگرم مغازله تلفنی شد. توی ایستگاه اتلانتیک باید خط عوض می کردم . با کمال تعجب پشت سر من پیاده شد. پا به پایم آمد تا سکوی خط ۲.هر دو منتظر ماندیم تا قطار آمد. همینکه سوار خط ۲ شدم او هم پشت سرم سوار شد واین بار او بود که کنارم نشست. می خواستم بگویم من می روم بروکلین هایتز، اما هیچ نگفتم. دوباره به مغازله تلفنی مشغول شد. اینبار جسارت پیدا کردم وآویزه گوشم را دور انداختم وبا دل راحت نگاهش کردم . تلفنی در کار نبود. تازه فهمیدیم که سرگرم یک مغازله شخصی است بین خودش وخودش. یعنی اینهمه که خودش را آراسته بود فقط برای خودش بود! توی ایستگاه بروهال که پیاده شدم پشت سرم پیاده شد. تمام مسیر را پا به پایم آمد تا وارد سرسرای مجتمع شدم. رو چرخاندم به طرفش. همینطور که سرگرم نجوا با خودش بود برگشت به سمت ایستگاه برو هال.